سرنوشت
این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سرنوشت!
این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق!
به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین؟
سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان؟
چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به آرزوی خود!
چه زیباست لحظه ای که سرنوشت با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد !
چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما!
این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ...
و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود!
آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم؟ سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد؟
ای سرنوشت تودیگر سر به سر این دل بی طاقت ما نگذار و بگذار بعد از این همه غم و غصه
و اینهمه انتظار به آنچه که میخواهیم برسیم و عاقبت همدیگر را در آغوش خود بفشاریم!
این سوی زندگی دو چشم خیس است و یک دنیا آرزو در دل ،
آن سوی زندگی یک سرنوشت است و یک عالم بی خیالی!
ما را رها کن از این انتظار تلخ ای سرنوشت!
این داستان عاشقی مان را میتوان در قصه ها نوشت ...
داستانی برای عاشقان ، برای انان که میخواهند عشق را تجربه کنند...
و بدانند یک عاشق چرا مجنون است و یک معشوق را گریان است!
آری سرنوشت آنها همین است !!!
غم و غصه در لحظه های عاشقی و آخر سر یا خوشحالی یا گریه و زاری!
...::: نوشته شده توسط حمید :::...
نوشته شده توسط سحر و حميد در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 7:42 |
لینک ثابت |
یک سال رفت ... از آشنایی من و سحر ... اون دوران آشنایی چه شیرین بود ...
کاش می شد همیشه به همان صورت بماند ... کاش همیشه در کـــــنارم بود ...
کاش فرصت این را پیدا می کردم که زندگی ام را فدای اون صدای مهربانش کنم ...
کاش با تو آشنا نشده بودم تا همیشه حسرت با تو بودن را نخورم ...
کاش ... کاش ... کاش ...
ولی انســــــــــان ها هیـــــچ وقت به کاش هایشان نمی رسند ... کاش
------------------------------------------------------------------------

...::: نوشته شده توسط حمید :::...
نوشته شده توسط سحر و حميد در دوشنبه بیستم آذر 1385 ساعت 0:25 |
لینک ثابت |