
در این دنیا ، در پیچ و خم کوچه های بی چراغ ، یا روشنی خیابان های پر ازدحام که قدم می زنی و در گنگی یک احساس پوچ ، که پرسه می زنی ، هرگز به خاطرت خطور نخواهد کرد در دل آنکس که بی صدا و بی تفاوت از کنارت ره می سپارد چه می گذرد .
نمی دانی که او با کدامین احساس مبهم خویش گلاویز شده و با کدامین خاطره از گذشته ی خود دست و پنجه نرم می کند .
و گاه ، چنان غنی از هر گونه احساس و یا شاید سرشار از غروری ، که پرواز روح عاشقی را که از کنارت آرام ره می سپارد نمی بینی و ناله ی نگاهش را نمی شنوی .
و آنجا که روح او دست در دستان پر التهاب تو سپرده و تا بی نهایت با تو قدم می زند ، تو نیستی تا ببینی در ساحل دریای دلش ، چه آتش فشانی سر از زمین برآورده و نمی بینی که سرمای امواج نگاهت ، چگونه گداخته های مهر او را به آذرین های نفرت از تو مبدل می سازد .
نمی دانم که نمی دانی یا نمی خواهی بدانی که با روح دیگری چه می کنی آنگاه که در سرمای جانسوز نگاهت ، هستی دیگری را به آتش میکشی .
آنچه که من می گویم یا می نویسم ، نه برای دل پاره پاره ی خودم است که به تفاسیر فلسفه گونه ی شما از عشق یک جانان بی وفا آتش گرفته است و نه خطاب به ناجوانمردی است که باز هم شما در خیالات خود او را به فلک می بندید ، بلکه قاعده ای جهان شمول و همه گیر است .
شاید بتوانید در نظریه نسبیت انیشتین آن را جستجو کنید ، شاید در شعاع کووالانسی بین دو اتم یا شاید هم در لابه لای اتحاد مزدوج بشود سرنخی از آنچه من می گویم بدست آورد!
ولی هر چه هست ، برای همسایه ی کنار دستی و بقال محله نیست . برای من است ، برای تو و برای آنهاییست که هرگز نوشته های مرا نخواهند خواند .
من از نگاه تو می گویم و از قلب دیگری . از عشقی که به قول یک دوست سالهاست به واژه ای رکیک و چندش آور مبدل گردیده است .
بر سر عشق چه آوردند ؟
همیشه همینطور بوده است . چه آوردند ؟ چه کردند ؟ چه اشتباهی مرتکب شدند؟
انگار نه انگار که خود ما نیز روزی یکی از این سنگها را به همین چاه انداخته ایم و حالا که این چاه ، که روزی یکی از رگه های سرچشمه از آن می گذشت و سیرابش می کرد ، خشکیده است ، همه مقصرند به جز ما ، بجز من و به جز تو !
باشد ، خیالی نیست ، بی خیالی را که به مالیات نگرفته اند تا ما خودمان را از آن منع سازیم . مگر ما چه از دیگری کم داریم ؟ عشق خودش تقصیر داشت که نابخردانه در دل ما ره یافت ! مگر ما گفته بودیم که تو را به مقدسات عالم بیا و این دل را به سامان برسان ؟ باز هم می گویم : مقصر خود عشق بوده و بس !
تا بوده همین بوده و هست .
تو ، بی خبال در جاده ی سرنوشت خویش روانه باش ، هرگز و به هیچ قیمتی از حرکت باز نایست . برو و بگذار آنکه در میانه ی راه دل به نگاهت بست ، جان بسپارد ، ولی تو از حرکت باز نایست !
ره سپار شو و بگذار دیگری در تار و پود خیالش تو را بهانه ی بودن خود کند ، اما تو فقط برو!
و اگر دستان ناتوانی به دامان چشمانت آویخته شدند ، با لگد آنها را از خود دور ساز و بازهم فقط برو ...
اما بدان در فراسوی قلبی ، شهری هست که تنها ساکنان آن دیار ، تو هستی و روحی که از بی جسمی سرگردان مانده است .
روحی که ، آنگاه که تو ره می سپردی ، او از خسته جانی عاشق به جا ماند .
اما تو همچنان برو .....
-----------------------------------------------------------
این آهنگ را دانلود کنید ... http://files.myopera.com/l2eza/files/0.wma
...::: نوشته شده توسط حمید :::...