تبليغاتX
عشق مرده
 چه زود غروب مي کند
 آفتاب من
 چه زود سايه ام به ديدنم شبانه از ديوار بالا مي آيد
 تا نام تو را
 بارها بگویم
 فریاد بزنم
 ...
 با هم بودنمان چه زود گذشت
 و چه زود هم تمام شد
 ولی با آن که تو زود فراموش کردی
 من هنوز نتوانستم فراموش کنم
 بارها به همان یاد گذشته جای همیشگی رفتم
 اما عشقم که برود
 همانطور که رفت
 حتی گل های قالی هم پژمردند
 براي بغض من
 به سحر بگو شبنم هايش را تا شب جا بگذارد
 من هميشه در خاموشي با اشک هايم
 بازي مي کردم
 اين شهر ديوانه زياد دارد
 من را به خودم مي بندند
 دور من دنيا چرخ مي زند
 ...
 فصلي که مي گذرد
 مرده
 ياد ش به خير باد
 براي من از پاره هاي دفترم
 ازشعرهایم
 نوشته هایم
 يادي چهل تکه بدوز
 يا پيراهني
 براي جنگل
 ...
 از دوستت دارم
 خسته شده ام من
 
 چرا بال هايم را قيچي کردی
 مبادا همراهت بیایم
 من بعد تو با مرگ فاصله ای نداشتم
 مرگي که از قالب من با تو حرف مي زند
 ...
 کمي به گذشته فکر کن
 کمی به من فکر کن
 به کاری که به من کردی
 بد کردی
 ولی حالا چرا پشت نقش هاي گم نام
 غم نامه مي نويسي به نگاري که نگاهش نمي کني
 من خودم باشم
 يا مانند تو
 ...
 عشق در شهامت دوست داشتن ماست
 که قدرت دارد

-----------------------------------------------

سلام به همه با معرفتا ...

نمی دونم چرا سایت بلوگفا خراب شده ... یوزر ها برای ورود با پیام زیر مواجه می شوند:

عضویت شما از طرف مدیریت وبلاگ غیر فعال شده

برای اطلاع بعضی ها این مطلب واجب بود ...

 

 

نوشته شده توسط سحر و حميد در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 ساعت 19:26 | لینک ثابت |

پیشنهاد این سایت به دوستان

نام شما

ایمیل شما
نام دوست شما
ایمیل دوست شما