
یک خبر مهم دارم
من دیروز ظهر با مامان سحرکم صحبت کردم ...
وای نمیدونید وقتی گوشی را سحرکم داد به مامانش من دستو پام داشت میلرزید
وقتی مامانش گوشی را گرفت من به طور کلی نمیدونم برای چی لال شدم ... یعنی زبونم بند اومد
مامان سحرکم کلی باهام حرف زد ولی من زبونم بند اومده بود
وای اگه بدونید چه قدر سخت بود
مامان سحر یک سری حرفایی زد که باید بهتون بگم
مامان سحر خیلی از دست من شاکی بود
می گفت ما تو خانوادمون از این کارا ( منظور همان دوستی با پسر ) نداریم
یعنی اون یکی خواهرهای سحر از این کارا نمی کردن
به من می گفت تو کوچیکی ... به سحرکم هم می گفت سحر کوچولو
به من می گفت چرا دل سحرکم را بردم
می گفت که سحر به خاطر تو بعضی وقت ها یادش میره نهار بخوره
می گفت که سحر به خاطر تو اگه یک زمانی موقعیت بهتری هم گیرش بیاد رد میکنه
به خاطر همین موضوع خیلی از دستم شاکی بود
میگفت اونی که می بازه سحر کوچولوی منه ( یعنی خودش )
به خدا من بد طور تو منگنه قرار داشتم
به خدا دستو پام تا ۲ ساعت بعد از صحبت هم داشت می لرزید
بهم می گفت این عشق خیلی مسخره است
میگفت این عشق ها همیشه آخرش خوب تمام نشده
میگفت عشق اینترنتی دروغه
میگفت ممکنه اصلا همه چیز دروغ باشه
میگفت اگه خیلی با هم مچ نشدید هم دیگرو فراموش کنید
میگفت من به عنوان یک دوست مانع شما نمیشم
میگفت این عشق اگه راست باشه و به معنای واقعی عشق باشه خیلی مقدسه
میگفت .... میگفت .... میگفت .... میگفت .... میگفت .... میگفت .... میگفت ....
******************************************************
راستی یک چیز دیگه که یادم رفته بود بهتون بگم
من با داداش سحرکم هم صحبت کردم ... البته ۲ هفته پیش
البته به عنوان یک غریبه زنگ زدم بهش که تو یک شهر دیگس بعد بهش گفتم ازت خوشم اومده
گفتم تورو تو بازار دیدم و شمارتو از دوستت که باهات بود گرفتم
گفتم بچه بامرامی بودی ازت خوشم اومده
گفتم می خوام باهات رفیق بشم
خیلی با داداشش رله بودم
ولی اگه بفهمه با خواهرش ارتباط دارم منو از پشت گوشی می کشه
...::: نوشته شده توسط حمید :::...