
سلام به همگی ...
بالآخره بعد از گذشت حدود ۸ ماه سحرکم را از نزدیک دیدم ....
بالآخره دیدمش ... پریشب دیدمش ... اون برای یک اروی زیارتی عازم مشهد بود که برای استراحت بین راهی شب اومدن تهران حرم خمینی ... منم رفتم اونجا ... ساعت حدود ۱۱:۳۰ شب دیدمش ... یکی از رفیقامم به اسم هادی پیشم بود ... خلاصه این قدر سحرکم خوشکل بود ... مثل ماه بود ... نه از ماهم خوشکلتر بود ... نمی دونی وقتی می خواستم ببینمش دست و پام مثل بید می لرزید ... وای من از لیوان دهنی سهرکم آب خوردم ... وای من لیوان دهنی می خوام ... من همون لیوان دهنیه را می خوام ... بعدشم سحرکم رفت تو حرم ما هم این طرف بودیم ... رفیق خول من گیر داد به یک آخوند ... هی ازیتش می کرد ... منم از فرست استفاده می کردم فقط سحرکم را نگاه می کردم ... وای اون شب خیلی خوب بود ... یعنی اون لحظه ... آخه میدونید چیه من و سحر خیلی از شبها را با هم گذروندیم ... ولی تاحالا این طوری نشده بود که سحرک اون طرف باشه منم این طرف ... وای چه خوب بود ... دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتت دارم سحـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرکم خلاصه بعد سحر دیگه نمی تونست با من بمونه ... آخه رئیس کاروانشون که خیلی آدم بی خودی بود گیر داده بود بهش که چرا اینطوری می کنی ... چرا هی میری این طرف اون طرف ... بعد سحر مجبور شد بره تو اتوبوسشون ... بعد ما هم رفتیم روی چمن خیش خوابیدیم تا ساعت ۳:۱۵ ... از سرما یخ کردیم ... بعد من به سحر یک زنگ زدم ببینم میتونه بازم بیاد ببینمش ... بعد وقتی زنگ زدم گفت که ۲ تا از دخترا حالشون بد شد مجبور شدن برن ... به خاطر همین رفتن ... وای نمیدونید چقدر سخت بود ... بعد ما تا ۶ صبح اونجا موندیم تا با مترو بیاییم ... حالم اینقدر گرفته بود که نگو ... بعد اومدم به مامان سحر زنگ زدم ... آخه نگران سحرکم بودم ... بعدشم این که احتیاج داشتم با یکی حرف بزنم ... خلاصه زنگ زدم و یک ۳۰ دقیقه این حرف زدیم ... ولی خداییش مامان خیلی خوبی داره سحر ... جدی میگم خیلی مامان خوب و رله ای داره ... بعد تا شب کلی عصابم داغون بود که یک موقع سحرک جونم منو تنها نگذاره ... بعد همون شب ساعت ۲:۱۰ بهش زنگ زدم و ۱ ساعت تمام گریه کردم ... جدی ۱ ساعت تمام ... خلاصه سحرک جونم به خدا قسم دوستت دارم ...
همنفس تنهایی های من دوستت دارم ...

...::: نوشته شده توسط حمید :::...