
از كجاى جعبه ى دنيا شروع به نوشتن كنم و تا كجاى بازى سرنوشت به ﭘايان برسانم. من نمى دانم از كجاى بى فردايى ها، از كجاى هرگزها براى نوشتن آغاز كنم. دنياى ستاره ها، از نور مهتاب برايم لباسى از شب مى بافد و آن را به تن تازيانه خورده ام هديه مى كند و من لباس شب را در آغوش مى گيرم و در دنياى تاريكش روزى به ﭘايان مى رسم.خورشيد گرمايش را برايم ﺗﭘشى مى كند و آن را به قلب آرامم هديه مى كند و من گرماى خورشيد را نفس مى كشم و در دنياى ﭘر سوزش روزى شعله مى شوم .آرى، آسمان را دوست مى دارم ولى در نوشته هاى دفتر آسمان اسيرى شده ام تا به ابد. همان نوشته ها كه اسمش تقدير است،در خاكى از امروز مى رويد و بر ابرى از فردا مى رقصد.
همان تقديرى كه مرا به ديار خاموش شده ى شقايق برد و به من ياد داد كه بر وجود شقايق بوسه زنم. همان تقديرى كه ستاره را در چارچوب شب خدا كرد و به من ياد داد كه مثل ستاره تا بى نهايت ها در جاده بى انتها ى شب گام بر دارم .همان تقديرى كه مرا به شهسوارى رساند كه در آيينه اى شكسته بر من طلوع كرد و من مى ترسيدم كه شكسته هاى قلبش مرا مجروح كند.همان تقديرى كه مرا به تويى رساند كه از ديار خاكيانى آمده بودى كه آينه ى قلبت را با سنگى به نام بى مهرى شكسته بودند و من بايد آن را با سنگ عشق محكم و استوار مى كردم. تقدير مرا به ديارى برد كه وجود تو در نسيم باد فرياد تنهايى مى زد و من بايد آن نسيم را نبضى از عشق مى بخشيدم.
تقدير مرا به فردايى برد كه امروزش هنوز در ﭘشت ﭘنجره اى از ديروز اسير است ولى به من ياد داد ديروز را در همان ديروز بر آسمان ﭘرواز دهم و امروزم را همين امروز خدا سازم و فردايم را چون نيامده تقدير نام دهم.
...::: نوشته شده توسط سحر :::...