تبليغاتX
قلب آسمونی
قدیما شروع کردن برام خیلی آسون بود، خیلی راحت، به راحتیه یک خنده کودکانه از ته دل، کودکی که داری قلقلکش می دی. توجه کردی؟ بدون هیچ تلاشی می خنده، خیلی عمیق، از ته دل. اما وقتی یک آدم بزرگ رو قلقلک می دی، یا ناراحت می شه یا اگرم لبخندی بزنه از تصنعی بودنش حالت به هم می خوره. واسه همینه که قلقلک دادن یک آدم بزرگ، نه تنها لذتی نداره که چندش آور هم هست. اما برعکس، قلقلک دادن یک بچه! اون خنده کودکانه اونقدر نشاط بخشه که غم و غصه های تو رو هم از یادت می بره. می تونی امتحان کنی!
حالا هم من دیگه همون آدم بزرگه شدم، همون که خندیدن براش سخت شده و تصنعی، شروع کردن هم همینطور..
ولی یه روز یه دوست میاد سراغ این آدم بزرگه، دوستی که بوی تمام اون بچگی کردنها، اون خنده های از ته دل، اون ذلالی و شفافی دوران نوجوانی رو همراه خودش میاره و زنده می کنه. دوستی که باعث می شه آدم بزرگه بعد از سالها بره سراغ دفتر های خاطراتش... و اونم چه خاطراتی، چه روزایی، چه خنده هایی...
و این بار هم با هم خندیدیم، خنده هایی که آخرش به بغض عمیقی ختم شد، بغضی که عینه یه تیغ به قلبهامون زخم می زد، وقتی رویاها و آرزوهامون رو با هم مرور کردیم... اون بلند پروازیهای کودکانه رو... و امروزمون رو... وای که چقدر قلبمون می گرفت. از اون همه زخم پاره پاره می شد
دوست من! بیا باز هم تو اون رویاها پرواز کنیم، رویای زندگی، رویای ساختن، رویای پرواز...
شاید وقتی از این پرواز برگشتیم، قلبمون اونقدر آسمونی شده باشه که بتونیم روی زمین هم بپریم.....
 
 

...::: نوشته شده توسط حمید :::...

نوشته شده توسط سحر و حميد در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 22:22 | لینک ثابت |

پیشنهاد این سایت به دوستان

نام شما

ایمیل شما
نام دوست شما
ایمیل دوست شما