تبليغاتX
و سحر هم به خانه بخت میرود
سلام سحرم ... خوبی ... البته ببخشید باید از این به بعد بگم سحر ... چون دیگه مال من نیستی ... چون عهدی که با هم بسته بودیم که به هم برسیم دیگه تمام شد ... سحر خیلی دلم برات تنگ شده ... سحر میدونی دیشب کجا بودم ؟ ... دیشب رفته بودم حرم خمینی ... از شب تا صبح اونجا بودم ... وای سحر نمی دونی چقدر بقض تو گلوم گیر کرده ... سحرم الآن که دارم اینو برات می نویسم اشک از چشمام مثل یک رود سرازیر شده ... سحر راستی یک خبر ... یادته تو حرم خمینی یک آبخوری گرد بود؟ ... همونی که با هم رفتیم اونجا تو آب خوردی بعد من لیوان دهنی تورو خوردمو بال در آوردم ... یادته؟ ... اون آبخوری را کندن ............. سحر نمی تونم تصور کنم تا چند ماه دیگه می خوای با پسری ازدواج کنی که اون پسر من نیستم ... یعنی واقعا حقیقت داره ؟ ... فکر کنم تو به من داری دروغ میگی که من راحت تر بتونم ترکت کنم ... یعنی مطمئن هستم که داری به من دروغ میگی ... سحر خیلی دوست داشتم و دارم ... ولی دیگه حتی جرات اینو ندارم که بهت بگم دوستت دارم ... حتی نمیتونم بهت بگم دلم سحرم ... حتی دیگه نمیتونم بهت بگم عاشقتم ... نمیدونم شاید تو مقصر نیستی ... من اینو میدونم که دختری و از خودت نمی تونی اراده داشته باشی ... اینم یکی از بد بختیهای منه ... خودت که میدونی من همیشه بد بخت بودم و هستم ... ولی نمی بخشمت اگه به دروغ گفته باشی که میخوای ازدواج کنی ... می فهمی ... نمی بخشمت ... امروز که بهت زنگ زدم می خواستم سرمو بگذارم رو شونه هاتو بهت بگم سحر دوستت دارم ... ولی نه من میتونستم و نه این که تو میذاشتی ... سحر وقتی باهات داشتم حرف می زدم بقضم داشت می ترکید ولی جلو خودمو گرفتم ... سحر دیگه طاقت ندارم بنویسم ... امیدوارم در زندگیه آییندت خوشبخت باشی ... بای  

...::: نوشته شده توسط حمید :::...

نوشته شده توسط سحر و حميد در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 5:6 | لینک ثابت |

پیشنهاد این سایت به دوستان

نام شما

ایمیل شما
نام دوست شما
ایمیل دوست شما